تبلیغات در اینترنتclose
داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...

زمان جاری : شنبه 04 خرداد 1398 - 7:43 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 125
نویسنده پیام
aniaz آفلاین


ارسال‌ها : 5
عضویت: 19 /12 /1395


داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...
زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می‌راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: \'یواشتر برو من می‌ترسم\' مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: \'خواهش می‌کنم، من خیلی میترسم.\' مردجوان: \'خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!\'

زن جوان: \'دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟\' مرد جوان: \'مرا محکم بگیر\'

زن جوان: \'خوب، حالا میشه یواشتر؟\' مرد جوان: \'باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی‌تونم راحت برونم، اذیتم می‌کنه.\'

**


روز بعد روزنامه‌ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!

امضای کاربر :
پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 12:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

theme designed for MyBB | RTL by MyBBIran.com